سخنان زیبا و حکایات پندآموز

جایی برای همه *هر چه می خواهد دل تنگت بگو *

تو می آیی ، یقین دارم كه می آیی ،زمانی كه مرا در بستر سردی میان خاك بگذارند تو می آیی. یقین دارم كه می آیی.پشیمان هم...
دو دستت التماس آمیزمی آید به سوی من ولی پر می شود از هیچ دستی دست گرمت را نمی گیرد.صدایت در گلو بشكسته و آلوده با گریه،بفریادی مرا با نام میخواند و می گویی كه اینك من،سرم بشكن، دلم را زیر پا له كن
ولی برگرد...
همه فریاد خشمت را بجرم بی وفایی ها،دورنگی ها،جدایی ها بروی صورتم بشكن،مرو ای مهربان بی من كه من دور از تو تنهایم!
ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره ی مهتاب مانند نمی ماند.لبانی گرم با شوری جنون آنگیز نامت را نمی خواند.
دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سكندر نیست كه سر بر روی آن بگذاری و درد درون گویی
تو می آیی زمانیكه نگاه گرم من دیگر بروی تو نمی افتد،هرآسان،هر كجا،هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید،مبادا بر نگاه دیگری افتد.
دو چشم من تو را دیگر نمی خواند،محالست اینكه بتوانی بر آن چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی،نگاهت را بگرمی بر نگاه من بیاویزی
بلبهایم كلام شوق بنشانی.
محالست اینكه بتوانی دوباره قلب آرام مرا ،قلبی كه آفتادست از كوبش بلرزانی،برنجانی،محالست اینكه بتوانی مرا دیگر بگریانی.
تو می آیی یقین دارم ولی افسوس آن پیكر كه چون نیلوفری افتاده بر خاكست دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد،بدیوار بلند پیكر گرمت نمی پیچد،
جدا از تكیه گاهش در پناه خاك می ماند و در آغوش سر گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش،نرم میلغزد.
جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو...
دگر آن دستها هرگز بر آن گیسو نمی لغزد،پریشانش نمی سازد،دلی انجا نمی بازد.
تو می آیی یقین دارم.تو با عشق و محبت باز می آیی ولی افسوس...ان گرما بجانم در نمیگیرد،بجسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد.
یقین دارم كه می ایی.بیا ای آنكه نبض هستیم در دستهایت بود.دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود.بیا ای انكه رگهای تنم با خون گرم خود تماما
معبری بودند تا نقش ترا همچون گل سرخی بگلدان دل پاكیزه ی گرمم برویانند.
یقین دارم كه می آیی،بیا ،تا آخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد.نگاهت غرق در اشك پشیمانی بروی پیكرم باشد.دلت را جا گذاری شاید انجا
تا كه سنگ بسترم باشد!

"هما میر افشار"

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 23:39 توسط حسن عباس زاده |


روزگاري يك كشاورز در روستايي زندگي مي كرد كه بايد پول زيادي را كه از يك پيرمرد قرض گرفته بود، پس مي داد.
كشاورز دختر زيبايي داشت كه خيلي ها آرزوي ازدواج با او را داشتند. وقتي پيرمرد طمعكار متوجه شد كشاورز نمي تواند پول او را پس بدهد، پيشهاد يك معامله كرد و گفت اگر با دختر كشاورز ازدواج كند بدهي او را مي بخشد و دخترش از شنيدن اين حرف به وحشت افتاد و پيرمرد كلاه بردار براي اينكه حسن نيت خود را نشان بدهد گفت : اصلا يك كاري مي كنيم، من يك سنگريزه
سفيد و يك سنگريزه سياه در كيسه اي خالي مي اندازم، دختر تو بايد با چشمان بسته يكي از اين دو را بيرون بياورد. اگر سنگريزه سياه را بيرون آورد بايد همسر من بشود و بدهي بخشيده مي شود و اگر سنگريزه سفيد را بيرون آورد لازم نيست كه با من ازدواج كند و بدهي نيز بخشيده مي شود، اما
اگر او حاضر به انجام اين كار نشود بايد پدر به زندان برود.
اين گفت و گو در جلوي خانه كشاورز انجام شد و زمين آنجا پر از سنگريزه بود. در همين حين پيرمرد خم شد و دو سنگريزه برداشت. دختر كه چشمان تيزبيني داشت متوجه شد او دو سنگريزه سياه از زمين برداشت و داخل كيسه انداخت. ولي چيزي نگفت !
سپس پيرمرد از دخترك خواست كه يكي از آنها را از كيسه بيرون بياورد.
تصور كنيد اگر شما آنجا بوديد چه كار مي كرديد ؟ چه توصيه اي براي آن دختر داشتيد ؟
اگر خوب موقعيت را تجزيه و تحليل كنيد مي بينيد كه سه امكان وجود دارد :
1ـ دختر جوان بايد آن پيشنهاد را رد كند.
2ـ هر دو سنگريزه را در بياورد و نشان دهد كه پيرمرد تقلب كرده است.
3ـ يكي از آن سنگريزه هاي سياه را بيرون بياورد و با پيرمرد ازدواج كند تا پدرش به زندان نيفتد.
لحظه اي به اين شرايط فكر كنيد. هدف اين حكايت ارزيابي تفاوت بين تفكر منطقي و تفكري است كه اصطلاحا جنبي ناميده مي شود. معضل اين دختر جوان را نمي توان با تفكر منطقي حل كرد.
به نتايج هر يك از اين سه گزينه فكر كنيد، اگر شما بوديد چه كار مي كرديد ؟!
و اين كاري است كه آن دختر زيرك انجام داد :
دست خود را به داخل كيسه برد و يكي از آن دو سنگريزه را برداشت و به سرعت و با ناشي بازي، بدون اينكه سنگريزه ديده بشود، وانمود كرد كه از دستش  لغزيده و به زمين افتاده. پيدا كردن آن سنگريزه در بين انبوه سنگريزه هاي ديگر غير ممكن بود.
در همين لحظه دخترك گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتي هستم ! اما مهم نيست. اگر سنگريزه اي را كه داخل كيسه است دربياوريم معلوم مي شود سنگريزه اي كه از دست من افتاد چه رنگي بوده است... .
و چون سنگريزه اي كه در كيسه بود سياه بود، پس بايد طبق قرار، آن سنگريزه سفيد باشد. آن پيرمرد هم نتوانست به حيله گري خود اعتراف كند و شرطي را كه گذاشته بود به اجبار پذيرفت و دختر نيز تظاهر كرد كه از اين نتيجه حيرت كرده است.
نتيجه اي كه 100 درصد به نفع آنها بود.
1ـ هميشه يك راه حل براي مشكلات پيچيده وجود دارد.
2ـ اين حقيقت دارد كه ما هميشه از زاويه خوب به مسايل نگاه نمي كنيم.
3ـ زندگي شما مي تواند سرشار از افكار و ايده هاي مثبت و تصميم هاي عاقلانه باشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 23:30 توسط حسن عباس زاده |


معلم يك مدرسه به بچه هاي كلاس گفت كه ميخواهد با آنها بازي كند. او به آنها گفت كه فردا هر كدام يك كيسه پلاستيكي بردارند و درون آن به تعداد آدمهايي كه از آنها بدشان ميآيد، سيب زميني بريزند و با خود به كودكستان بياورند.

فردا بچه ها با كيسه هاي پلاستيكي به مدرسه آمدند. در كيسه ي بعضي ها ۲، بعضي ها ۳ و بعضي ها ۵ سيب زميني بود.
معلم به بچه ها گفت: تا يك هفته هر كجا كه مي روند كيسه پلاستيكي را با خود ببرند.
روزها به همين ترتيب گذشت و كم كم بچه ها شروع كردند به شكايت از بوي سيب زميني هاي گنديده. به علاوه، آن هايي كه سيب زميني بيشتري داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند.
پس از گذشت يك هفته بازي بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند…
معلم از بچه ها پرسيد: از اينكه يك هفته سيب زميني ها را با خود حمل مي كرديد چه احساسي داشتيد؟
بچه ها از اينكه مجبور بودند سيب زميني هاي بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل كنند شكايت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلي خود را از اين بازي، اين چنين توضيح داد:
اين درست شبيه وضعيتي است كه شما كينه آدم هايي كه دوستشان نداريد را در دل خود نگه مي داريد و همه جا با خود مي بريد. بوي بد كينه و نفرت قلب شما را فاسد مي كند و شما آن را همه جا همراه خود حمل مي كنيد. حالا كه شما بوي بد سيب زميني ها را فقط براي يك هفته نتوانستيد تحمل كنيد پس چطور مي خواهيد بوي بد نفرت را براي تمام عمر در دل خود تحمل كنيد؟

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 1:1 توسط حسن عباس زاده |


با هراقدام کوچک وساده بخشی اززندگی ما ساخته می شود با همین کارهای

ساده است که سرنوشت مان شکل می گیرد...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:24 توسط حسن عباس زاده |


جنايت كاري كه يك آدم را كشته بود، در حال فرار و آوارگي، با لباس ژنده و پرگرد و خاك و دست و صورت كثيف، خسته و كوفته ، به يك دهكده رسيد.چند روزي چيزي نخورده و بسيار گرسنه بود. او جلوي مغازه ميوه فروشي ايستاد و به پرتقال هاي بزرگ و تازه خيره شد. اما بي پول بود. بخاطر همين دو دل بود كه پرتقال را به زور از ميوه فروش بگيرد يا آن را گدائي كند. دستش توي جيبش تيغه چاقو را لمس مي كرد كه به يكباره پرتقالي را جلوي چمشش ديد. بي اختيار چاقو را در جيب خود رها كرد و.... پرتقال را از دست مرد ميوه فروش گرفت.ميوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمي خواهم سه روز بعد آدمكش فراري باز در جلو دكه ميوه فروش ظاهر شد.

اين دفعه بي آنكه كلمه اي ادا كند ،صاحب دكه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراري دهان خود را باز كرده گوئي ميخواست چيزي بگويد، ولي نهايتاً در سكوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دكه وقتي كه بساط خود را جمع مي كرد، صفحه اول يك روزنامه به چشمش خورد. ميوه فروش مات و متحير شد وقتي كه عكس توي روزنامه را شناخت. عكس همان مردي بود كه با لباسهاي ژنده از او پرتقال مجاني ميگرفت.
زير عكس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراري و براي كسي كه او را معرفي كند نيز مبلغي بعنوان جايزه تعيين كرده بودند. ميوه فروش بلافاصله شماره پليس را گرفت. پليس ها چند روز متوالي در اطراف دكه در كمين بودند. سه چهار روز بعد مرد جنايتكار دوباره در دكه ميوه فروشي ظاهر شد، با همان لباسي كه در عكس روزنامه پوشيده بود. او به اطراف نگاه كرد، گوئي متوجه وضعيت غير عادي شده بود. دكه دار و پليس ها با كمال دقت جنايتكار فراري را زير نظر داشتند. او ناگهان ايستاد و چاقويش را از جيب بيرون آورده و به زمين انداخت و با بالا
نگهداشتن دو دست خود به راحتي وارد حلقه محاصره پليس شده و بدون هيچ مقاومتي دستگير گرديد. موقعي كه داشتند او را مي بردند زير گوش ميوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پيش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان". سپس لبخند زنان و با قيافه كاملاً راضي سوار ماشين پليس شد. ميوه فروش با شتاب آن روزنامه را بيرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نويس را ديد كه نوشته بود : من ديگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشكرم .
هنگامي كه داشتم براي پايان دادن به زندگيم تصميم ميگرفتم، نيكدلي تو بود كه بر من تاثير گذاشت.
بگذار جايزه پيدا كردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 23:27 توسط حسن عباس زاده |


شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است"پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
"اوه بله، دوست دارم."تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.
سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:18 توسط حسن عباس زاده |


از امام علی(ع) پرسیدند که یک طرف شما هستی و مالک. و طرف دیگر طلحه و زبیر و همه از یاران و اقوام پیامبر، از کجا بفمیم با کی باشیم. فرمود نگاه نکن کی کجاست نگاه بکن حق کجاست و به خاطر طرفداری از یک فرد دروغگویی و شایعه پراکنی نکن. باید مواظب بود بعضی ها دروغ میگن و بعضی ها هم صادقانه دروغ میگن ولی علی(ع) به عنوان حق همیشه جاودانه است. در جایی دیگر فرمودند که باطل آن است که بگویی شنیدم و حق آن است که بگویی دیدم. حالا بهتر است که شنیده ها را پخش کنیم و یا دیده ها را.


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:16 توسط حسن عباس زاده |


دست هایی که کمک می کنند از لبهایی که دعا می کنند مقدس ترند . (کوروش ذی القرنین)

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:15 توسط حسن عباس زاده |


چپ دستها و معروفترین چپ دست ها

چپ‌دستی به مفهوم تمایل طبیعی افراد در استفاده از دست چپ برای انجام کارهای گوناگون و بویژه نوشتن است. بطور طبیعی، بیشتر انسان‌ها راست‌دست هستند به این معنا که برای انجام کارهای روزمره، استفاده بیشتری از دست راست به عمل می‌آورند. یکسان‌دستان گروه خیلی کوچکی از انسان‌ها هستند که توانایی استفاده از دست چپ و راست را بطور یکسان دارند. مطالعات گوناگون نشان می‌دهد که در جوامع مختلف، ۷۰ تا ۹۰ درصد جمعیت، راست‌دست هستند. بقیهٔ این افراد عمدتاً چپ‌دست هستند. درصد بسیار کمی نیز وجود دارند که توانایی استفاده از دو دست را دارند.
بطور کلی علت دقیق چپ‌دستی مشخص نیست. نظریه‌های مختلف، وراثت، یادگیری و فعالیت های مغزی در دوران جنینی و رشد را عامل تعیین چپ‌دستی یا راست‌دستی می‌دانند. پژوهشگران دانشگاه آکسفورد، اخیرا ژنی را کشف کرده اند که گمان می‌رود عامل بروز چپ‌دستی باشد. در افراد حاوی این ژن، بخش راست مغز کار کنترل سرعت و زبان را بر عهده دارد و بخش چپ مغز مسئول احساسات است. در افراد راست‌دست که فاقد این ژن هستند وظیفه هر نیمکره مغز بر عکس این است. اما اندکی بعد، پژوهشگران دانشگاه ام آی تی آمریکا، نظریه جدیدی در این رابطه ارائه دادند. یافته‌های آنان نشان می‌دهد که در رحم مادر، مغز کودکان چپ‌دست آزادانه تر از مغز کودکان راست‌دست رشد می‌کند.
ولی از تمام این تعاریف که بگذریم همانطور که می دونیم اکثریت چپ دست ها ادعا می کنند که چپ دستان از هوش و استعداد بیشتری برخوردار هستند. حالا ما با درست یا غلط بودن این ادعا کاری نداریم ولی در ادامه افرادی رو معرفی می کنیم که هم چپ دست هستند و هم از شهرت جهانی برخوردارند :
باراک اوباما
آلبرت انیشتین
بیل گیتس
آنجلینا جولی
بروس ویلیس
بوش پدر
چارلی چاپلین
جیم کری
جان اف کندی
جولیا رابرتز
لئوناردو داوینچی
لوئیس گرستنر - مدیر IBM
ماهاتما گاندی
ناپلئون بناپارت

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:52 توسط حسن عباس زاده |


تپه بلند و زنان .....

بر بالاي تپه اي در شهر وينسبرگ آلمان، قلعه اي قديمي و بلند وجود دارد كه مشرف بر شهر است. اهالي وينسبرگ افسانه اي جالب در مورد اين قلعه دارند كه بازگويي آن مايه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاكي از آن است كه در قرن 15، لشكر دشمن اين شهر را تصرف و قلعه را محاصره مي كند.اهالي شهر از زن و مرد گرفته تا پير و جوان، براي رهايي از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه مي برند.

فرمانده دشمن به قلعه پيام مي فرستد كه قبل از حمله ويران كننده خود حاضر است به زنان و كودكان اجازه دهد تا صحيح و سالم از قلعه خارج شده و پي كار خود روند.

پس از كمي مذاكره، فرمانده دشمن به خاطر رعايت آيين جوانمردي و بر اساس قول شرف، موافقت مي كند كه  هر يك از زنان در بند، گرانبها ترين دارايي خود را نيز از قلعه خارج كند به شرطي كه به تنهايي قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پيداست كه قيافه حيرت زده و سرشار از شگفتي فرمانده دشمن به هنگامي كه هر يك از زنان شوهر خود را كول گرفته و از قلعه خارج مي شدند بسيار تماشايي بود.

به نظرشما اگه قضيه بر عكس بود آقايان چكار ميكردند؟

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:51 توسط حسن عباس زاده |


این وبلاگ شامل سخنان زیبا و همچنین داستانها و حکایات پندآموز بزرگان علم و دین می باشد.شما عزیزان می توانید با ارسال مطالب و داستانهایتان در قسمت نظرات ما را در این امر یاری رسانید . ضمنا مطالب ارسالی شما را به نام خودتان در وبلاگ نشان خواهیم داد.


HOME
E-Mail
.BAHAR 20.


Archives

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389


Amar_Web


تعداد بازديدها:


Links

نگین عشق
صدای ناآشنا
قالب های فوق جدید بلاگفا